معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 157925
تعداد نوشته ها : 115
تعداد نظرات : 867
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان


بشر! از آتش گیتی به فنا خواهی رفت


فارغ از ماتم وُ آسوده ز ما خواهی رفت


 

همچو روزی که به تقدیر خدا زاده شدی


به جهانی دگری بی سر و پا خواهی رفت


 

آتش کینه و نفرینِ تو کم بود؟ نبود!

        

از همین روست که با خوف و رجا خواهی رفت


 

هر چه بر این در و آن در زده ای باز نشد


بال بگشای که اینگونه رها خواهی رفت


 

چون خدا در رهِ ارشادِ تو لطفی ننمود


دائما راه طویلی به خطا خواهی رفت


 

آنچنان ظلمت سختی به تو، خالق افکند


که ندانی تو در این شب به کجا خواهی رفت


 

تا تو برگردی و از ظلمتِ خود توبه کنی،


دیر خواهد شد و از یاد خدا خواهی رفت


... اسماعیل رضوانی خو .. 

من همیشه اشتباه قضاوت شدم

می ترسم،


از ابراز احساساتم می ترسم


می ترسمبگم دوستت دارم


دلم برات تنگ شده،
باور می کنی!!؟


می ترسم بگم عاشقتم


شاید خیلی ترس آور باشه که لبریز از احساس باشی و ...


همه فکر کنن بی احساسی


من از ابراز احساساتم می ترسم.


من از گذر زمان جا موندم


می ترسم بگم بی تو می میرم و تو با یه لبخند تلخ،

 یه بغض،

 سرتو با افسوس تکون بدی و بگی، مگه تو احساس هم داری!!!؟


شاید دوست داشت پیش از اینها این عاشقانه ها رو بشنوه


و حالا ... 

من مونده باشم و یه دنیا حرف نگفته که می ترسم به زبون بیارم.


من موندم و یه دنیا درد دل که هیچ وقت .... هیچ وقت ..... آه ...


 کسی باور نمی کنه من هم درد داشته باشم، یا اصلا دل داشته باشم.


من می ترسم،


من از ابراز احساساتم می ترسم.


می ترسم بگم به عشق تو نفس می کشم


می ترسم ...



... اسماعیل رضوانی خو... 

پنهان نشو در غصه‌ها، دیگر تو پیدا نیستی
در التهاب بغض ها، از غم مجزّا نیستی
در این حوالی عاشقی، از عشق تو مجنون نشد
با غصه ها سر کُن دلم!، دیگر تو تنها نیستی

فصل بهاران آمده، در باغ سبز زندگی
اما میان غنچه‌ها، دیگر شکوفا نیستی
در ازدحام قلب‌ها، چشمی به دنبال تو نیست
از یادها رفتی دلم!، محو تماشا نیستی

گُل می کند در چشم ها، دنیای بی‌معشوقه ها
در این شکوه نیمه جان، دیگر تو زیبا نیستی
مخروبه‌های عاشقی، آغشته‌‌‌ی تزویرهاست
آزاد از این ویرانه شو، دیگر تو شیدا نیستی

... اسماعیل رضوانی خو ...

my telegram: saviors

my instagram: s.rezvanikhoo
1397/10/12 10:58
به اوج غم رسیده، صدای خیس بارون

نشسته یک غریبه، کنار بید مجنون

گم میشه بی اراده، به انتهای کوچه

نگاه عابری که، رد میشه از خیابون

 

خرابه های قصری، پُر از خیالِ واهی

شکوه یک سپیده، شکسته در سیاهی

مسافری که عزمش، نگاه عاشقی بود

به انتها رسیده، در ابتدای راهی

 

من آن غریبه ای که، از همه دل بریده

همان مسافری که، به انتها رسیده

قصر من آن قفس بود، کنار خاطراتت

تو آن پرنده ای که، شب از قفس پریده

 

شکسته توی سینه، دلی که عاشقت شد

لبی که با تو خندید، به غم رسید وُ پژمرد

عشق من و توئی که، خیالِ عاشقی بود

در التهاب یه بغض، پشت سکوت شب مُرد



دانلود دکلمه

1. زخم کهنه
آواز: محمد قاسمی پور
دکلماتور: فریماه
شاعر: اسماعیل رضوانی خو
دانلود دکلمه

2. اشک ها
دکلماتور: فاطمه رضایی
شاعر: اسماعیل رضوانی خو
دانلود دکلمه

3. سلام برگ های زرد
دکلماتور: فریماه
شاعر: اسماعیل رضوانی خو
دانلود دکلمه



به نام خدا
چند دکلمه میخوام بذارم از دوستان


1. غرق در کابوس
شاعر: اسماعیل رضوانی خو
دکلماتور: اعظم پورعباس
دانلود دکلمه

2. دوباره برمیگردی
شاعر: اسماعیل رضوانی خو
دکلماتور: فاطیما
دانلود دکلمه

3. پدر
شاعر: اسماعیل رضوانی خو
دکلماتور: اعظم پورعباس
دانلود دکلمه

آمدی اما برای با تو بودن دیر شد

آن جوان عاشق و دیوانه دیگر پیر شد


دیر کردی آنقَدَر با غصه تنها مانده ام

تا نگاهم در دل تاریک شب تسخیر شد


غم تمام لحظه هایم را به چالش می کشید

روح عشقم در میان غصه ها زنجیر شد


گرچه فریادم درون سینه جا می شد ولی!

بغض های عاشقانه، ناله ای شبگیر شد


آمدی معنی کنی این عشق را اما چه حیف!

شعرهایم در نبودن های تو تفسیر شد


خاطراتت روی زخم کهنه ام را باز کرد

رنج های بردنت از یاد، بی تاثیر شد

.....

اسماعیل رضوانی خو

خونه مملو از سکوته، کوچه از همهمه خالی
ذهن جاده رو گرفته یه هیاهوی خیالی
توی رویای خیابون رد عابری به جا بود
یه مسافر قدیمی رد شده از این حوالی

دل دیوونه هنوزم فکر خاطرات دوره
توی فکر یه مسافر که پر از حس غروره
راه میوفتم توی جاده، با یه دنیا بی قراری
توی راه بی عبوری، که پُر از عطر حضوره

توی رویایی که شاید، می نشینی تو کنارم
پَر میشه هوای قلبم، از نگاه بی قرارم
وقتی که خاطره هامون، تو غبار جاده گم شد
رد میشه خیال چشمات، روی نبضِ انتظارم

شب گذشته بی هیاهو، داره می‌رسه سپیده
مِه سنگین و عظیمی، توی جاده قد کشیده
با یه نجوا، مات و مبهم، تا تهِ جاده دویدم
کسی از کوچه گذر کرد؟کسی از سفر رسیده!؟ 

اسماعیل رضوانی خو

به نام خدا 


سلام. یک ماه از پاییز گذشت و من هنوز مطلب نزدم و این خوب نیست.

تمام دوستام همیشه یادم هستن و خیلی دوسشون دارم. دلم برای دیدن مطالب و حرفاشون خیلی تنگ شده.

امیدوارم نبودنم باعث دلسردیشون نشده باشه. ان شاالله بیشتر میام از این به بعد توی وبلاگم.


دو تا فایل دکلمه براتون گذاشتم.با لینک مستقیم دانلود کنید. امیدوارم لذت ببرین.

http://s8.picofile.com/file/8271484576/dar_enhesare_ghoroor.MP3.html


1. در انحصار غرور


سراینده: اسماعیل رضوانی خو

اجرا: آرزو طینت و بیتاب

.....



http://s9.picofile.com/file/8271488868/zeynab.MP3.html


2. زینب(س)


سراینده: اسماعیل رضوانی خو

اجرا: آرزو طینت

مثل غنچه ای که وا شد

توی ترس خار و خاشاک

مثل شعله های آتش

روی سطح خیس و نمناک


پر از آرزوی واهی

توی شیرینیه رویا

پر از اشتیاق مجنون

برای دیدن لیلا


خالی از ماتم و غصه

توی دنیای توهّم

پَر می گیری و می شینی

توی آسمون هفتم


عاشق رفتن و رستن

فارغ از تموم دنیا

خالی از حس شکستی

مثل عاشقای رسوا


خسته از بود و نبودی

وقتی می رسی به پایان

پشت پنجره می شینی

غافل از شکوه باران


... اسماعیل رضوانی خو... 

دیگر حواسش نیست من محتاج دیدارم

یا هر شب از آشفتگی تا صبح بیدارم

دیگر حواسش نیست من غم می خورم یا نه

با لحظه های بی کسی در حال پیکارم

دیگر حواسش نیست یادش می کنم یا نه

با کی!  کجا!  تا کی!  قرار دیگری دارم

دیگر حواسش نیست عاشق تر شدم از قبل! 

یا از نفس افتاده دل، پژمرده رخسارم 

حالا که دنیایم به رویایم نمی خندد

حس می کنم از زندگی هم سخت بیزارم

بی او تمام لحظه هایم غرق ماتم شد

با یک سکوتِ دائمی در حال تکرارم

حالا صدایم هم غریبی می کند با من

من با خودم هم فرق کرده طرز رفتارم

فریادی از پشت سکوتم می دمد هر دم

گویا هنوز از عشقِ او بسیار سرشارم

جا نماز و مهر و تسبیح، رو گلای سرخ قالی

اون دعاهای پر از اشک، در نجابت لیالی

مادر و مادر بزرگم، اون روزا چه شوقی داشتن

دلامون پر از شعَف بود، حتی با دستای خالی

لب پنجره همیشه، حُسن یوسف توی گلدون

روبه روی آینه هامون، دو تا شمع و دو تا شمعدون

چای تازه دم تو قوری، رو بخاری زغالی

بوی خاک نم گرفته، توی بغض خیس بارون

پدرم رسیده از راه، کف دستاش پینه بسته

اما لبخند ملیحش، غم دستاشو شکسته

آخ که چه لذتی داره، توی آغوشش بشینم

می میرم اگه ببینم، توی چشماش غم نشسته

چه روزای خوبی داشتیم، توی ذهن سرد تقدیر

چه شکوه بی مثالی، دل ما رو کرده تسخیر

زندگی گذشت و رد شد اما دنیامون هنوز هست

همه ی خاطره هامون، حک شده تو قاب تصویر

حالا من موندم و یک عکس، با یه دنیای خیالی

بوی خوشه های گندم، یه غروب و عطر شالی

می دونم دو روز دیگه، اینا رو ازم می گیرن

یادبودمو می ذارن، تو گذر، همین حوالی

... اسماعیل رضوانی خو ...



نوازش کن مرا، در این سکوتِ سرد و تکراری

جدا کن پیکرم از این همه کابوس ِ هوشیاری

بیا آرام امشب هم، کنارم باش در خوابم

که من هرگز نمی بینم، تو را در اوج بیداری

نوازش کن مرا، ای سایه ی گسترده بر رویا

مرا با خود ببر امشب، ببر آن سو تر از دریا

جدا کن شور عشقم، از دل مغرور محبوبم

نخواهم لحظه ای دیگر، بمانم در دلش پیدا

نوازش کن مرا، ای ابر بغض آلود و بارانی

به پا کن در وجود خسته ام، افکار طوفانی

به سیمایم عطا کن قطره های سرد باران را

که روحم رفته از دستم در این عصیان پنهانی

نوازش کن مرا، ای لحظه های مرده و نمناک

بپوشان چهره ام در زیر آوار سیاه خاک

به یاد روزهای ساده و زیبای پاییزی

دلم را غرق شادی کن در آغاز شبی غمناک

.........

... اسماعیل رضوانی خو ...

من بار ِ دیگر عشق می خواهم ولی بی تو

اما برای رفتن از تو، هیچ راهی نیست

هر جا که باشم بهتر از دل بر تو دادن بود

در عشقمان حتی نشان از قرص ماهی نیست

من عاشقم اما،  ... تو عشقم را نمی فهمی

فرجام این دلدادگی، جز بی پناهی نیست

روزی به دور شمع عشقت سوختم، حالا

یادی از آن پروانه را هم گاه گاهی نیست

گاهی دلم می گیرد از این دل شکستن ها

بر من خدای عشق را گاهی نگاهی نیست

شاید ندانسته دلم را زود رنجاندی

دلداده را فرصت برای اشتباهی نیست

من تکیه بر قلبی زدم، امروز فهمیدم

من را بجز غم های قلبم تکیه گاهی نیست

آبی ترین دل های ما از عشق لبریزند

در قلب ما رنگی بجز رنگ سیاهی نیست

ای کاش هرگز عشق در دل ها نمی گنجید

من عشق ورزیدم ولی دل را گناهی نیست

امشب دلم مهتاب می خواهد ولی افسوس

در آسمانم بی تو دیگر هیچ ماهی نیست

از تو به جز زخمی به دل چیزی نمی ماند

دل را توان حسرت و فریاد و آهی نیست

من سال ها با عشق سر کردم و با رویا

این بود تقدیرم ولی من را گناهی نیست

..... اسماعیل رضوانی خو .....



  وقتی هلال ماهِ شب تار می‌شکست

  بانگ جَرَس در تب افطار می‌شکست

  هر کودکی به سایه ی مادر نشسته بود

  در ازدهام و هجمه ی اشرار می‌شکست

  دیوارها و دست به دامان آسمان

  پا می شد از خاک و دگربار می‌شکست

  دلخور شد و خاطره ها را به باد داد

  گمگشته‌ای به خاطر آزار می‌شکست

  در دست شب مادرِ غم دیده از نبرد

  بی پیکر و بی قدرت پیکار می‌شکست

  دایره ای به دَورِ کسی صف کشیده بود

  وقتی شکوه نقطه ی پرگار می‌شکست

  ... اسماعیل رضوانی خو ...
X